تبليغاتX
سکوت کبود
--
چقدر تغییر کردن برام سخته...از این مقاومت در مقابل تغییر خسته شدم...از اینکه آدمها چه راحت تغییر می کنند حرص می خورم!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مهراوه  | 

حکایت قانون جذب رو نمی فهمم. هر وقت که منتظر چیزی نبودم برام اتفاق افتاده و هر بار که شدیدا چیزی و خواستم ازم دور شده!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مهراوه  | 

لحظه وداع با دوست داشتنی ترین فرد زندگیمون، وقتی برای هم آرزوی موفقیت و خوشبختی می کنیم، احساس مسافر درون قطاری را داریم که موقع پیاده شدن برای دوست هم قطاری اش که حالا ساعت هاست او را شناخته، از روی ادب و احترام موفقیت تعارف میکند! از اینکه خوشحال شدیم او را دیدیم. همه ما اینچنین هستیم، بعد از آن نشست و برخاست ها، لحظه خداحافظی فقط می توانیم برای هم آرزوها کنیم و دیگر هیچ...

ما هم مسافران با ادب آن قطار بودیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط مهراوه  | 

کوری، بعد از سیر کردن تو دنیای تاریکش، یکدفعه بینا میشه. خیلی زود شروع به دیدن و شناختن، چشیدن و به خاطر سپردن میکنه. خوب اینها واسش مزه می داد. حال میکرد. یه جاهایی عجله میکرد یه جاهای آروم آروم می رفت و میرفت. آخه فکر می کرد بیناییش موندگاره و همیشگی. ولی بعد از یه مدت کم به دنیای تاریک خودش فرستاده میشه. و حالا اون مجبوره تا آخر عمر اون چند ساعت بیداری و با همه ی رنگ و لعابش به خاطر بیاره. تمام دنیاش بشه اون چیزایی که تازه داشت با حسش درک می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط مهراوه  | 

به سایه دل مبند!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مهراوه  | 

مهراوه! تقویمتو باز کن(ملت این ویرگول کجاست؟) ببین دور چند تا یکشنبه از اول سال تا حالا یه ضربدر بزرگ و قرمز کشیدی؟

بچه تو این روز کار خاصی نکن.مثل ملاقات. صحبت.آشپزی و .....گند می زنی به هر چی یکشنبه ست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مهراوه  | 

به یکی گفتند شما دیوانه اید.

گفت:نه. ما فقط تعدادمون کمه. اگه زیادتر بودیم اونوقت شما دیوانه بودید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مهراوه  | 

این ما هستیم که باعث می شیم دیگران به ما احتیاج داشته باشند.

آدمی به چیزی محتاج نیست تا وقتی چیزی و کسی سبب نشود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مهراوه 

سعی نکن چیزی رو به یاد بیاری.  وقتی کاری انجام ندادی چیزی برای به یاد آوردنش هم نداری خانوم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط مهراوه 

اردیبهشت کی گذشت که خرداد اومد؟ امروز چندمه؟ من چقدر سرم درد می کنه!

 

 

من دلم می خواد به عقب بر گردم خوب، چی میشه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط مهراوه  | 

تو کلاس ایستایی استاد یه قراردادی( از یه مبحث مربوط به تحلیل تیر ) روی تخته  چنین نوشت:

مجهولات < معلومات = ناپایدار                           مجهولات > معلومات = پایدار

و برای اینکه این قرارداد تو ذهن ما خوب بمونه یه مثالی زد:

بچه ها! این نمونه مثل آدمها می مونه. هر چه معلومات بیشتری داشته باشن سست و ناپایدارترند... شنیدید می گن خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه! چون مجبور نیست عذاب معلومات نداشته اش رو بکشه و نسبت به دانسته هاش دچار دوگانگی بشه...این هم در مورد تحلیل تیرهای خونه صادقه...و من هم در تایید حرف استاد گفتم: بله استاد! مثل سینوهه که می گفت دانایی مثل تیزاب قلب آدم رو می خوره. استاد: بچه ها همیشه این یادتون بمونه.(البته الان دیگه قرارداد رو تخته رو می گفت)

به نظرم این مورد فقط در مورد آدمها صادقه.نه در مورد علم و .....

دقت کردید وقتی نسبت به آدمی کمتر می دونید اوضاع خیلی بهتره. هر جور که بخوای می بینیش و شکلش می دی؟ اما وقتی خودشو بیشتر نشونت می ده یا تو کنجکاویه بیجا نسبت به اون آدم می کنی دیگه اون چیزی نیست که تو راجع بهش فکر می کردی و می دیدیش؟!


+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مهراوه  | 

وقتی تنها می شی ، تازه خودت می شی

وقتی تنها نیستی از خودت خیلی دور می شی

به نظرم این روزها دیگه تنها نیستی؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط مهراوه 

شعاری برای زیستن

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که "بهترین " در زندگانیت چگونه معنا می شود

از کنار آنچه به قلب تو نزدیک است

آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنانکه بر زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگر امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله هاست

برخیز و بی هراس خطر کن، در هر فرصتی بیاویز

و هم بدین سان است که به مفهوم " شجاعت " دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر می شود

و هر گاه که آنرا تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود

پروازش ده تا پایدار بماند

رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سر منزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست، زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاری است.

 

"نانسی سیمس" 

 

احساس می کنم پس هستم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مهراوه  | 

ببین به کجا رسیده ام که تنها دیدن یک قوری چای روی سماور می تواند جیغ مرا از خوشحالی در بیاورد!!

وقتی دلم می خواد فکر کنم فقط چای می خورم...به نظرم اون شبی که ۱۰ فنجون چای خوردم خیلی فکر کردم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مهراوه  | 

کسانی هستند که با ما صحبت می کنند و ما به آنها گوش نمی دهیم.

کسانی هستند که ما را آزار می دهند و جراحت ماندگاری باقی نمی گذارند.

اما کسانی هم هستند که تنها سر راه ما قرار می گیرند و مهر و نشان شان را برای همیشه بر ما

می گذارند.

سیسیلیا میرلز

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مهراوه  | 

  • روزگار به من آموخت که اگر قدرتمند باشی عشقی را که تو را قوی تر می کند جذب می کنی و اگر ضعیف بمانی همواره در حال فرو رفتنی و آن که به سمت تو می آید تو را ضعیف تر خواهد کرد.

روزگار به من آموخت به هر چه دل می بندی باید همسنگش توان دل کندن را نیز داشته باشی.

زندگی به من آموخت اگر کسی آن گونه که تو می خواهی دوستت ندارد به این معنی نیست که در عشق او نقصی است.

که با دوست می توان در سکوت و بدون انجام هیچ گونه کار مشخصی بهترین اوقات را داشته باشی.

که زندگی ات می تواند حتی در یک لحظه توسط مردمی که تو حتی نمی شناسی تغییر کند.

من در جست و جوی عشقی شورانگیزم. عشقی که مرا بالا ببرد و ترس هایم را هر گاه که قد می کشند از ریشه بکند.

هله پتگر.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مهراوه  | 

هنر برای من یعنی عشق، آزادی، خدا، شعر، موسیقی و نقاشی...

مردها برای من عین هنر نیستند...اونها مثل جزئیات و ریزه کاریهای یک نقاشی می مونند که هیچ وقت دیده نمی شند اما می شه بهشون فکر کرد.

اما اگه همونایی که دیده نمی شند نباشند مجموعه ی تابلوی من زیبایی ندارد.موسیقی من نقص دارد و گوشم را می آزارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مهراوه  | 

تو زندگی امروزه هر آدمی که وارد می شه مثل یک سایه می مونه که حضورش زود از بین می ره! اسم کامنت رو سایه گذاشتم چون می دونستم سایه ها بستگی به حضور انرژی از طرف من دارند. سایه همیشه با نور خورشید اوج می گیره و تداوم.اما به همون اندازه هم ناپدید می شه. تو زندگیم هر کسی که وارد شد مثل سایه می موند که اندازه ی بودنشون قد تابیدن و درخشش من بود.تا وقتی که قدرت تابیدن حتی هنگام غروب را داشتم قانوشان بود که باشند اما به محض اینکه تابش من آدم کم شد آنها هم از من دل کندند. وبرای کسی چون من سخت است تابیدن بی سایه!ا

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 5 قبل از ظهر  توسط مهراوه  | 

خوشبختی وقتیکه رنگ روسریتو خودت انتخاب می کنی.

خوشبختی وقتیکه تنها بری سینما.

تنها بری کافی شاپ و سفارش بستنی بدی.

خوشبختی وقتیکه تنهای تنها به فیلم کمدی بخندی.

اون زمانیکه ساعت ۳ صبح از خواب بیدار شی و از بارون و عاشقی بنویسی.

خوشبختی دوست داشتن چیزهای سادست.

و گناه بزرگیه اگه آدم خوشبخت نباشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط مهراوه  |